تبلیغات
my routines - بی قراری های بی پایان...

my routines

سه شنبه 18 مهر 1396

بی قراری های بی پایان...

نویسنده:   

بازم بعد از حدود دو ماه برگشتم...
البته نه که نباشم ، فقط گاهی اون قدر حالم نامعلوم و بده که اصلا نمیتونم بنویسم...

آخرین پستم قبل از عروسی بود... خب باید بگم که عروسی واقعا خوب بود و خوش گذشت... منم تا حدودی از قیافم راضی بودم ولی نه کاملا راضی...

بعد از عروسی، عروس و دوماد برای 2 هفته خونه ی ما بودن، با وجود این که خیلی دوسشون دارم اما گاهی آرزو میکردم تنها باشم...
دورم خیلی شلوغ بود و اتفاقات خیلی زیاد و پشت سرهمی میفتادو طبیعتا اهمیتشون کم تر از حالت عادی بود برام...

همون هفته ی اول برگشتن به حالت تنهایی ، دوستام به بهترین شکل ممکن سورپرایزم کردن و برام تولد گرفتن...
اولین تولد سورپرایزی عمرم ... این طور بود که بیست سالگی به قشنگ ترین شکل ممکن تموم شد و بیست و یک سالگی قدعلم کرد...

حول و حوش تولدم خیلی به این فکر میکردم که دیگه باید حواسم باشه اشتباهات بیست سالگی و شاید حتی یه سری بچه بازیاش توی سال جدید عمرم ظاهر نشن، اما خب همون هفته اول فهمیدم که قرار نیست این طور باشه... به هر حال انگار که باید اشتباه کنیم...

بعد از تولدم مدرسه تابستونه ای که براش ثبت نام کرده بودم و در کمال ناباوری ( اون موقع فکر میکردم پذیرش نمیشم و شانسم پایینه)قبول شده بودم، شروع شد و 7 روز خیلی خیلی خوب رو گذروندم(به جز دزدیده شدن جامدادیم!!!)... البته کلی حسرت با خودم از اون هفت روز آورده بودم ... 
حسرت نداشتن امکانات و حسرت دوباره ی قبول نشدن توی رشته ی مورد علاقم...
یادمه ترم پیش توی کلاس زبان ، یه جایی که بحث از برنامه هایی بود که پیش نرفت ، گفتم که باور دارم حتما حکمتی توش بوده که نشده برم اون رشته و در جواب شنیدم که اینا همه توجیهه!
این روزا هر چی فکر میکنم میبینم وقتی الان نمیتونم دلیل خاصی برای نرسیدن بیارم پس بعدا هم نخواهم تونست...
و این حقیت تلخ زندگی منه! شاید تلخ ترین حقیقت ممکن....
 

تا همین چند روز پیش تصمیم گرفته بودم هر چی زودتر بار و بندیل رو ببندم و برم ، تا این که وقت سفارت 2 ساله شد وتلنگری بود برای دلیل بی قراری هام... شاید رفتن هم دردی از من دوا نمیکرد... شاید رفتن هم احساس پوچی من رو نمیکشت...
من باید تصمیم به موندن و جنگیدن میگرفتم و  به خودم ثابت میکردم کدوم راه درست ترین کار ممکنه...شک باید باطل میشد... نمیخواستم با تردید قدم بردارم!

الان که موندم و تصمیم تموم کردن دوره ی لیسانس رو گرفتم ، هنوز نمیدنم چه مرگمه ... فقط امیدوارم که هر چی زودتر همه چی درست بشه..

قشنگ ترین اتفاق این روزا گواهینامه گرفتن بود! بالاخره غول افسر رو نشوندم سرجاش!


توی مرداد یا شایدم اواخر تیر بود که با یه دوست تقریبا مجازی بحث کردیم و به اصرار اون هم رو Remove  کردیم...
خیلی خیلی زود آثارش از همه جا محو شد و برام شد یک تجربه!
بعد از اون اتفاقات عجیب و غریب زیادی برام افتاد و علامت سوال ذهنم روز به روز گنده تر شد... فقط این وسط یکی از افرادی که داشت اذیتم میکرد رو شناختم و خیلی تعجب کرده بودم...
همه ی این قضایا گذشت تا چند روز پیش فهمیدم عامل اکثر اون کارا کی بوده؟! نمیدونستم خوش حالم که بالاخره فهمیدم یا ناراحتم از این که اون بوده!همون دوست مجازی!
یه وقتایی نمیفهمم بقیه چشونه؟چرا این مدلی برخورد میکنن؟ هر چی فکر کردم دلیل کارش رو نفهمیدم! جالب اینجاست که خودش هم نمیدونه ! ولی در عین حال همچنان پر رو مونده!

خوب نیست... این که فکر میکنیم همیشه حق با ماست و کاری که میکنیم درسته ، پس باید پر رو بمونیم...

این روزا نه خودم رو درک میکنم که که به آنرمال ترین شکل ممکن میخندم و زدم به اون در ولی از درون ویروونم، نه بقیه و رفتارای عجیب و غریبشون رو!
ترجیح میدادم آدما بیان تو چشمام زل بزنن و مشکلشون رو بگن تا این که سعی کنن با رفتارشون بهم بفهمونن...

ولی زندگی همچنان در جریانه و ما همچنان نفس میکشیم ... پس امید و آرزو هم پا برجاست...

پ.ن : اگه اینجا رو میخونین بدونین که دوستون دارم



نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :