تبلیغات
my routines - داستان همشهری

my routines

سه شنبه 5 مرداد 1395

داستان همشهری

نویسنده:   

یکشنبه که گذر ما به پالادیوم و بوک لند افتاد , "داستان همشهری" خریدم و گفتم توی هواپیما بهترین زمان خوندنش هست....
خیلی خوشم اومد....
"تابستانه" ی اولش که نوشته ی سردبیر بود گویا , برام جذاب بود:

تابستانه

تابستان فصل رسیدن است . برای آنها که چیزی کاشته اند وقت صبر,برای آنها که درس خوانده اند وقت فراغت
وبرای آنها که رویا بافته اند وقت برداشت است.
تابستان همه کاری می شود کرد,می شود بی نگرانی از افتادن آفتاب ساعت ها در شهر راه رفت ,
 بدون دغدغه ی گم شدن ساعت ها در بیابان راند ,بی ترس از خنکای عصر ساعت ها در کنار ساحلی به آب زد.
می شود بدون ترس ساعت ها نشست و هیج کاری نکرد.
ساعت هایی که در باقی سال از آدم می گذرند و اضطراب می آورند.
تابستان کش می آید تا آدم هر کاری را به غایت انجام بدهد,بدون بهانه ی روزهای کوتاه و حوصله های کوتاه.
تابستان فصل رسیدن رویاهاست.رویاهایی که در پاییز بذرشان پاشیده شده در زمستان به خواب زمستانی رفته اند در بهار جوانه زده اند 
وحالا دیگر وقتش رسیده که به بار بنشینند و میوه بدهند و زندگی مان را رنگی تر کنند, بهتر, شادتر, موفق تر.
همه ی سال به برنامه ریزی گذشته که در تابستان سفر برویم,مهارتی را در خودمان تقویت کنیم,کاری را که بلد نبودیم یادبگیریم.
حتی برای آنها که سن شان سالهاست از یادگرفتن گذشته,تابستان وسوسه ی کارهای فراموش شده است,
سفرهای نرفته,کارهای نکرده و گرد و خاک گرفتن از آرزوهای قاب گرفته.
تابستان فصل رنگ ها و طعم ها و شادی های کوچک است.

نظرات() 
Bahar
سه شنبه 5 مرداد 1395 04:04 ب.ظ
عشق یک واژه ی زلال است ، تو باید باشی
قلب من زیر سوال است ، تو باید باشی
فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت...
زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :