تبلیغات
my routines

my routines

دوشنبه 24 اسفند 1394

آغاز...

نویسنده:   

سلام....

بعد از کلی درگیری با خودم به زدن یه وبلاگ راضی شدم...
منی که تا دو ماه پیش راحت میتونستم توی سایتی که بهش وابستگی خاصی داشتم,بنویسم; برام بسته شدن اون سایت خیلی سخت بود و امروز حس کردم که باید بنویسم ....

باید بگم که این اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هست ...


و اما یه معرفی کوتاه:

اسمم غزل هست...دانشجو و در تقلا برای بهبود شرایط....
احتیاج داشتم که جایی بنویسم و بدونم که شاید خونده بشم از جانب افرادی کاملا غریبه...


نظرات() 

سه شنبه 18 مهر 1396

بی قراری های بی پایان...

نویسنده:   

بازم بعد از حدود دو ماه برگشتم...
البته نه که نباشم ، فقط گاهی اون قدر حالم نامعلوم و بده که اصلا نمیتونم بنویسم...

آخرین پستم قبل از عروسی بود... خب باید بگم که عروسی واقعا خوب بود و خوش گذشت... منم تا حدودی از قیافم راضی بودم ولی نه کاملا راضی...

بعد از عروسی، عروس و دوماد برای 2 هفته خونه ی ما بودن، با وجود این که خیلی دوسشون دارم اما گاهی آرزو میکردم تنها باشم...
دورم خیلی شلوغ بود و اتفاقات خیلی زیاد و پشت سرهمی میفتادو طبیعتا اهمیتشون کم تر از حالت عادی بود برام...

همون هفته ی اول برگشتن به حالت تنهایی ، دوستام به بهترین شکل ممکن سورپرایزم کردن و برام تولد گرفتن...
اولین تولد سورپرایزی عمرم ... این طور بود که بیست سالگی به قشنگ ترین شکل ممکن تموم شد و بیست و یک سالگی قدعلم کرد...

حول و حوش تولدم خیلی به این فکر میکردم که دیگه باید حواسم باشه اشتباهات بیست سالگی و شاید حتی یه سری بچه بازیاش توی سال جدید عمرم ظاهر نشن، اما خب همون هفته اول فهمیدم که قرار نیست این طور باشه... به هر حال انگار که باید اشتباه کنیم...

بعد از تولدم مدرسه تابستونه ای که براش ثبت نام کرده بودم و در کمال ناباوری ( اون موقع فکر میکردم پذیرش نمیشم و شانسم پایینه)قبول شده بودم، شروع شد و 7 روز خیلی خیلی خوب رو گذروندم(به جز دزدیده شدن جامدادیم!!!)... البته کلی حسرت با خودم از اون هفت روز آورده بودم ... 
حسرت نداشتن امکانات و حسرت دوباره ی قبول نشدن توی رشته ی مورد علاقم...
یادمه ترم پیش توی کلاس زبان ، یه جایی که بحث از برنامه هایی بود که پیش نرفت ، گفتم که باور دارم حتما حکمتی توش بوده که نشده برم اون رشته و در جواب شنیدم که اینا همه توجیهه!
این روزا هر چی فکر میکنم میبینم وقتی الان نمیتونم دلیل خاصی برای نرسیدن بیارم پس بعدا هم نخواهم تونست...
و این حقیت تلخ زندگی منه! شاید تلخ ترین حقیقت ممکن....
 

تا همین چند روز پیش تصمیم گرفته بودم هر چی زودتر بار و بندیل رو ببندم و برم ، تا این که وقت سفارت 2 ساله شد وتلنگری بود برای دلیل بی قراری هام... شاید رفتن هم دردی از من دوا نمیکرد... شاید رفتن هم احساس پوچی من رو نمیکشت...
من باید تصمیم به موندن و جنگیدن میگرفتم و  به خودم ثابت میکردم کدوم راه درست ترین کار ممکنه...شک باید باطل میشد... نمیخواستم با تردید قدم بردارم!

الان که موندم و تصمیم تموم کردن دوره ی لیسانس رو گرفتم ، هنوز نمیدنم چه مرگمه ... فقط امیدوارم که هر چی زودتر همه چی درست بشه..

قشنگ ترین اتفاق این روزا گواهینامه گرفتن بود! بالاخره غول افسر رو نشوندم سرجاش!


توی مرداد یا شایدم اواخر تیر بود که با یه دوست تقریبا مجازی بحث کردیم و به اصرار اون هم رو Remove  کردیم...
خیلی خیلی زود آثارش از همه جا محو شد و برام شد یک تجربه!
بعد از اون اتفاقات عجیب و غریب زیادی برام افتاد و علامت سوال ذهنم روز به روز گنده تر شد... فقط این وسط یکی از افرادی که داشت اذیتم میکرد رو شناختم و خیلی تعجب کرده بودم...
همه ی این قضایا گذشت تا چند روز پیش فهمیدم عامل اکثر اون کارا کی بوده؟! نمیدونستم خوش حالم که بالاخره فهمیدم یا ناراحتم از این که اون بوده!همون دوست مجازی!
یه وقتایی نمیفهمم بقیه چشونه؟چرا این مدلی برخورد میکنن؟ هر چی فکر کردم دلیل کارش رو نفهمیدم! جالب اینجاست که خودش هم نمیدونه ! ولی در عین حال همچنان پر رو مونده!

خوب نیست... این که فکر میکنیم همیشه حق با ماست و کاری که میکنیم درسته ، پس باید پر رو بمونیم...

این روزا نه خودم رو درک میکنم که که به آنرمال ترین شکل ممکن میخندم و زدم به اون در ولی از درون ویروونم، نه بقیه و رفتارای عجیب و غریبشون رو!
ترجیح میدادم آدما بیان تو چشمام زل بزنن و مشکلشون رو بگن تا این که سعی کنن با رفتارشون بهم بفهمونن...

ولی زندگی همچنان در جریانه و ما همچنان نفس میکشیم ... پس امید و آرزو هم پا برجاست...

پ.ن : اگه اینجا رو میخونین بدونین که دوستون دارم



نظرات() 

چهارشنبه 11 مرداد 1396

کمی پیش از عروسی...!

نویسنده:   

من در کمال خجالت با سری به پایین افتاده اومدم بعد از حدود دو ماه اینجا رو آپدیت کنم...

شنیدین که میگن حرف با عمل فرق داره؟ حکایت منه دقیقا!

20 خرداد که اومدم نوشتم توی بازه ی امتحانات دانشگاه بود ، 10 تیر به طور کامل خلاص شدم!

تصمیم گرفتم بیخیال آلمانی خوندن بشم فعلا ، انگلیسی رو نجات بدم اول ...
 
همون 10ام بعد از امتحان آخر اومدم خونه ، ناهار خوردم و رفتم موسسه ای که تحقیق کرده بودم ، تعیین سطح دادم...

در کمال ناباوری هم ترم دوستم افتادم و کلی خوشحال بودم! همون هفته هم کلاسا شروع شد...

هنوز خیلی داغونم راستش ولی انشالله بهتر میشم! البته که ترم واقعا خوبی افتادم...

بگذریم... یک هفته بعد از شروع کلاس زبانم ، برادرم اومد ایران و من عملا با درس خوندن برای کلاس خداحافظی کردم...

این چند وقت حسابی سرم شلوغ بوده...کلاس ورزش رو شروع کردم و البته دیروز آحرین جلسه بود، و مهم ترینش هم عروسی برادر جان!

پس فردا عروسیه! حدود دو ماهه که داریم انتظار جمعه رو میکشیم... باید بگم ازدواج آسونی نبود اما از ته دلم آرزوی خوشبختی دارم براشون...

توی این مدت اتفاقات عجیب و غریب کم نیفتاد! آدمای ناشناسی که هنوز هم پیام میدن و من هیچ وقت درکشون نکردم...

چی میخوایم از کسی که نمیشناسیمش؟چرا بیخیال مردم آزاری نمیشیم؟!

من هنوز منتظر اون روزیم که برم.... با یه قدرت عجیب بلند بشم از جام و جمع کنم برم....برم که بسازم... برم که بفهمم کجا جای منه؟

به نظرم هر آدمی باید یه روزی چمدونش رو جمع کنه بره ببینه نقطه دنج و امن جهان برای اون فرد کجاست؟ البته یه سریا هم لازم نیست برن دقیقا همونجایی که وایستادن، نقطه امنشونه!

معدل این ترمم واقعا خوب شد.... کلیییی ذوق کردم بابتش....امیدوارم ترم های بعدی هم بتونم پیشرفت کنم...

برای یه مدرسه تابستونی فرم پر کردم و از 10 مرداد قرار بوده خبر بدن که خبر ندادن! بخوام خیلی خیلی خیلی خوش بین باشم اینه که تا  15ام منتظر خبر باشم! به نظرم قبول نشدم!

سعید این روزا کلی بهم درس زندگی داده... به کار بستنشون مهمه....

چشمام ضعیف تر شدن متاسفانه.... لنز هم خریدم که استفاده کنم.... یکم درگیری دارم با لنزام فعلا ولی فکر کنم که بتونم عادت کنم...

برای خوشبختی سعید دعا کنید!
 
 خوشحالم که اینجا رو دارم! 

نظرات() 

شنبه 20 خرداد 1396

آخه چـــــــرا؟

نویسنده:   

سلام
یه وقتایی فکر می کنم که اینجا نوشتن لذتش خیلی بیشتره از اینه که گاهی توی Storyهای اینستا بنویسم...
جدیدا ترسیده شدم از قضاوت شدن،از فامیل و قضاوت هاشون میترسم چون میدونم ترکشش به مامان و بابا میرسه....

میدونین خیلی لذت داره که ناشناس بنویسی،ناشناس هم خونده بشی و حتی قضاوت بشی...

یکی از جالب ترینها اینه که چند وقته افراد مختلف توی دانشگاه میرن از دوستای صمیمیم میپرسن چرا غزل از ما بدش میاد؟:| 
چــــــرا واقعا با من اینکار رو میکنین؟!!!
امروز تو فکر رفتم که مگر من چه رفتاری از خودم نشون میدم و بعد به هیچ نتیجه ای نرسیدم...

چند ماه پیش با یکی از دوستایی که از قدیم الایام (حدود 10 سال پیش) دوست بودیم به شدت رابطمو کم کردم ...
در حد خیلی کم و غیرمستقیم و مستقیم فهموندم که فعلا نمیخوام سر وکلت تو زندگیم پیدا بشه...
از آدمایی که دائما در حال خودستایی هستن بدم میاد..چند روز قبل اومدم یکم رابطمو نرمال تر کنم دیدم حسابی توپش پره...بیخیال شدم و فکر کردم که شاید حق حرمت هامون این بود که هرچی زودتر سر و تهشو جمع کنیم...
الآن هم به نسبت راضیم...

برای تابستونم کلی برنامه دارم...2 تا کلاس زبان!آلمانی+انگلیسی!گواهی نامه جان(هرچند که یه مقداری ترسیده شدم) و مدرسه تابستونه.....
عقده ی کنسرت هم که برای اهالی شهر من طبیعیه کاملا و من در صددم که این تابستون رفعش کنم
پ.ن:
دوتا کامنت پست قبل باعث شد حس کنم بعد از یک سال پراکنده و با ذهن نامرتب نوشتن،خونده شدم...
فوق العاده برام حس جذابی بود...


روز خوش





نظرات() 

سه شنبه 16 خرداد 1396

ای ذوق برگـــرد...

نویسنده:   

خب سلام!
از بی نظمی ها و بدقولی های خودم نمینویسم دیگه،واضحه...
اتفاقات بد هفته اخیر هم که گفتنش حالم میریزه بهم....
هفته ای به غایت گند... گندترین هفته ترم 2....
اومدم که بنویسم از ذوقی که باید داشته باشم و هنوز ندارم...
باید ذوق کنم از درس خوندن..از نشستن پشت میز و ریز ریز مطالب رو جمع کردن و به خورد ذهنم دادن...
یادش بخیر یه روزایی مدرسه میرفتم و هر روز عصر پر ذوق بودم برای اینکه بخونم ،یادبگیرم،برنامه داشته باشم،
به منشاء این همه سرخوردگش دیگه اشاره نمیکنم که پر واضحه....
داشتم خنداننده شو می دیدم، کیف کردم از این که حداقل خودشون خوشحال بودن که پیشرفت کردن....
پیشرفت کردن حس عجیب خوبیه...یه امید قشنگه...
و منی که شاید مدت هاست یادم رفته امید و برنامه داشتن رو...همه چیز رو رها کردم به حال خودش...
انگار نه انگار که من همون آدمیم که همیشه سعی میکردم اول باشم تو همه ی کلاسای درسیم...
امیدوارم هیچ وقت براتون سوال نشه چی شد که این جوری شد؟!!!...

من اگه میتونستم یه قسمت از حافظم رو پاک کنم حتما دو سال اخیر رو پاک میکردم.... اونوقت حتما امروز اعتماد به نفس بیشتری داشتم
رکن اساسی تو زندگی همه،اعتماد به نفسه....یکم خودمونو قبول داشته باشیم هم حالمون بهتره و هم کارامون بهتر پیش میره...

پ.ن:خیلی وقته که اعتقاداتم شخم زده شده و هنوز یه نظم درست و یه چارچوب پیدا نکرده
اما اعتقادم به ماه رمضون و قشنگیش سرجاشه... 
منو هم دعا کنید سر سفره افطار و سحرتون که بدجور محتاجم....

نظرات() 

جمعه 4 فروردین 1396

نرم نرمک می رسد اینک بهار

نویسنده:   

سلااااام
سال نو مبارک....
95 هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش بار وبندلیش رو بست و 96 نشست جاش...
الآن که داشتم براتون مینوشتم،یادم افتاد که پارسال اومدم عید رو تبریک گفتم و یادم افتاد که واااای بر من که یکساله شدن وبلاگمو جشن نگرفتم....
به هر حال خوشحالم که یک سال توی این چارچوب با شما بودم و از جزئیات زندگیم نوشتم....
امسال تصمیم دارم روتین هامو قشنگ تر کنم،حواسم باشه که فقط مواقع دل گرفتگی به اینجا سرنزنم...
در واقع اونقدرها که به نظر می رسه روتین های زشتی ندارم....اشکال توی زشت گلچین کردن بوده...

96 بعد از 2 سال برای من عید آورد...2 سال کنکوری بودم و بوی عید اصلا به مشامم نمی رسید ولی امسال، زمان سال تحویل جمع شدیم ، عکس گرفتیم و به عزیزامون گفتیم که دوسشون دارم....

عیدتون پر از خوشحالی و قشنگی....

پ.ن: مرگ افشین یداللهی من رو به شدت متاثر کرد...روحش شاد...

نظرات() 

سه شنبه 17 اسفند 1395

اواخر اسفند

نویسنده:   

سلام...

کمتر از یک ماهه که ننوشتم...

الآن با یه حال خسته اومدم یادداشت بزارم...
شاید خسته از این که زندگیم جهت نمیگیره....
شاید خسته از این که نمیدونم باید با دیگران چطور برخورد کنم....گیجم کردن...
ترسیده از قضاوت شدن های پی در پی ....اون هم از طرف افرادی که نقششون صفره تو زندگیم...
خسته از این که هنوز رشته تحصیلیم جهت نداره...کارام جهت نداره...

باری به هر جهت شدم....
انگار که باد از هر سمتی اومده منو با خودش برده...

از تلگرام خسته ام....به جونم بند شده و داره خفم میکنه....

این روزا به شدت غیبت مردم رو کردم....نظرتون نسبت بهم بد نشه....خودشون باعث میشن آدم غیبتشونو بکنه...
ولی به هر جهت عذاب وجدان دارم....

فکر کنم داداش جان به جرگه ی متاهلین پیوست....
فکر کنم زیادی شورش رو درآوردم...زیادی به خوشحالیم اهمیت دادم...به آرامش و وجدانم اهمیت ندادم...

شما وقتی دچار خود درگیری میشین،چی کار میکنین؟!!!



نظرات() 

شنبه 23 بهمن 1395

اواخر بهمن

نویسنده:   

سلااااام

خیلی وقته که این جا رو آپدیت نکردم....
الآن هم قصدشو نداشتم...اما خجالت کشیدم از این که نیام....
در حال حاضر با یک ماگ شیرقهوه جلوی میزم که پر دفتر و کتابه نشستم و میخوام که براتون یا شاید برای خودم بنویسم...
شاید از 8 آذر که مطلب آخر رو نوشتم خیلی خیلی فاصله دارم....
ترم اول تموم شد و خدا رو شکر که حداقل معدل الف شدم...
ترم دوم 2 هفته ای هست که شروع شده....حس میکنم هم احمق تر شدم و هم عاقل تر....
این که این 2 3 روز تعطیلیم درس خوندم فوق العاده اس...حس های خوبی که در من مرده بودند زنده شدند...شاید از این نظر میگم احمق تر که از شادی ها نمیگذرم هرچند که ممکنه قهقهه های من توی برف های کنار دانشکده اصن جذاب نباشه....
از چهارشنبه شب که مثلا رفته بودم یه دورهمهی سردردم تا همین الآن....سینوزیت لعنتی ول نمیکنه....
امروز داشتم فکر میکردم اگر به جای این که این سردرد ها از سینوزیت باشه از تومور باشه چه کار میکنم؟
فکر کردم اونقدر درس میخونم که انگار قراره اون دنیا ازم امتحان بگیرن و بی حد و حصر مهربونی میکنم...
امروز همونطور که غرغر کنان داشتم میخوابیدم(سردرد شدید) فکر کردم که قدر لحظه هام رو بدونم...پارسال واقعا بوی مرگ میداد...
امسال راضیم از زندگی حس میکنم جریانشو...انگار که چشمامو بسته باشم پاهام رو گذاشته باشم توی رودخونه  ای که آب سردش به سرعت حرکت می کنه...
فکر میکنم یکی از دل بستگی های بزرگم دانشگاه هست....
خدایا شکر.....
من خیلی ضربه دیدم سر کنکورم...فرض کنید که شما 12 13 سال هیچ هنری جز درس خوندن نداشته باشید ولی در نهایت اون چیزی که میخواستین نشه...
هرچند که الآن گاهی فکر میکنم که انگار بد هم نشد....من واقعا راضیم...خداجون بازم شکر....
 من خیلی دلم میخواد که یه وبلاگ یا چنل بزرگ داشته باشم که کلی طرفدار داشته باشه...هر دوتاشو دارم ولی طرفدار آنچنانی نداره...
البته که من تلاشی هم برای وبلاگم نکردم و فقط روزمرگیها رو تایپ کردم....
اما به هر جهت امیدوارم که این وبلاگ هم راه خودشو پیدا کنه...

نظرات() 

سه شنبه 21 دی 1395

وانگه که جهل بیداد می کند...

نویسنده:   

خیلی وقت پیش میخواستنم این عنوان رو کامل کنم...
اما امروز بعد از 4 ماه دیدن متنی من رو به یاد اینجا و این مطلب انداخت...

من 2 سال اخیر روزهای تلخ زیادی گذروندم...همه ی این تلخی ها برمیگشت به وضعیت تحصیلی و البته
مکمل هایی مثل اعتماد به نفس ...

به هر جهت اشتباهات زیادی رو مرتکب شدم و این اشتباهات من رو یاد "جهل"مینداخت....
اگه روزانه دقت کنید میبینید که رفتارهای زیادی وجود دارند که باعث ناراحتی شما میشن و حتی رفتارهایی هم وجود دارند که ما رو ناراحت نمیکنن و حتی بهشون میخندیم و ریشه در جهل دارند

این موضوع هم به شدت ناراحت کننده اس و هم کمی امیدوارکننده...تنها چیزی که میتونه ما رو کمی امیدوار کنه اینه که میشه جهل رو برطرف کرد...
اما آیا ما این کار رو میکنیم؟؟؟ و یا حتی به این فکر میکنیم که کدوم رفتارمون درسته یا غلطه؟؟؟؟

علم و جهل  

1-  جهل + فقر    =  جُرم
2- جهل + ثروت   =  فساد
3- جهل + آزادی =  هرج و مرج 
4- جهل + قدرت = استبداد
5- جهل + دین   =  تروریسم 

1- علم + فقر    =  قناعت 
2- علم + ثروت   =  نوآوری
3- علم + آزادی =  خوشبختی
4- علم + قدرت =  عدالت 
5- علم + دین  = استقامت



نظرات() 

دوشنبه 8 آذر 1395

ذهن پُرَم میطلبید كه بنویسم این موقع...

نویسنده:   

میشه هرچیزی رو یه جور دیگه ای برداشت كرد... 
شاید یه جوری كه ذهن ما میطلبه و شاید هم یه جوری كه منطق رد كنه و دل بطلبه... 
قبول دارین كه هرآدمی نمیتونه همیشه منطقی باشه؟! یه زمانایی توی زندگی هركسی هست كه سلول سلول بدنش میخوان بی منطق باشن...  

*شرایط سخت باشه ولی ما پا پس نكشیم... اینه كه ما رو آبدیده میكنه... حالا این وسط كلی آدم هم هستن كه شرایط آسون رو با كم كاری هاشون به شرایط فوق دشوار تبدیل میكنن...نمونشونم خودم!!!

 * یه اعتقادی كه من دارم اینه كه اینستاگرام یه آلبوم هست كه من اجازه میدم به همه یا به اونایی كه دلم میخواد،آلبومم رو تماشا كنن... حتی اگر من عكسی از دیگران در آلبومم بزارم برای این بوده كه خودم دلم خواسته...نه برای خوشامد دیگران ... البته اعتراف میكنم كه همیشه فقط خودم رو در نظر نمیگیرم...  

*سعی كنم اینقدر خوب زندگی كنم كه هیچ وقت افسوسی در كار نباشه...

 *من یه خصوصیت خیلی بد دارم... موارد چه بسا خصوصی زیادی هست كه من با دیگران درمیون میزارم بدون اینكه این حركت متقابل باشه... این اصن یعنی خودِ خودِ بد بودن...!!! 

 *باید بپذیرم كه نمیتونم مامانم رو مطابق معیار های خودم تغییر بدم...فقط میتونم با رفتارهای مامانم كنار بیام...یه جوری رد كنم رفتارهاشو... حداقل یه گوش در و یه گوش دروازه...!!!!

نظرات() 

شنبه 29 آبان 1395

خطاب به خودم

نویسنده:   

فقط حواست باشه شعار ندی!!!

نظرات() 

شنبه 22 آبان 1395

دوستت دارم وبلاگ جان!!!

نویسنده:   

گفته بودم چقدر اینجا رو دوست دارم؟
گاهی وقتا میام تمام پست هایی رو که گذاشتم از اول تا آخر میخونم و غرق لذت میشم...
امتحانات میانترم نزدیکه....از رگ کردن نزدیکتر....درس های تلنبار شده هم به اندازه ی 16 واحد ناقابل....!
حالم بده که یه دانشجوی پرتکاپو نیستم...حالم بده که به معمولی بودن راضی شدم...
امروز با دوست جان که دانشجوی دندون هست,رفتم علوم پزشکی...موقع برگشت به خونه بین سرمای پاییزی و آهنگ پلی شده تو گوشم....تو سرم غلت میخورد:هزار باده ی ناخورده...
کاش یه روزی یه جایی تموم بشه این درد....
خدایا یه روزی خوشحالم کن...یه روزی مثه قدیما محکم دستمو بگیر....
قول دادم که نمازمو بخونم بازم... این همه سال خوندم...الآن یه چیزی کمه تو زندگیم...خودم خوب میدونم...
 
پ.ن: جان ببر , آنجا که دلم برده ای...."مولانا"

نظرات() 

یکشنبه 25 مهر 1395

ترمکی!!!

نویسنده:   

سلااااام بر خواننده های خیالی وبلاگم!!!

یه وقتایی هست که هزارتا چیز توی ذهنم وول میخوره ولی نمیدونم از کجا شروع کنم ثبت کردن....

*نوشته بودم که اوایل دانشگاه ذوقم رو در نطفه خفه کردن, حالا امروز میخوام بگم ممنونم از دانشجوهای پرذوق و خلاق دانشکدمون...من امروز دوباره انگیزه گرفتم...و حتی به این فکر کردم که شاید بعدها , رشته الانمو خیلی بیشتر از رشته ی آرزوهای قدیمیم دوست داشته باشم...
جو صمیمی بچه های انجمن علمی هم منو به شدت جذب کرد!

*من یه نکته به شدت منفی دارم...گاهی به شدت مخالفم با یه چیزی و تا حدودی شاید دلیل خاصی هم نداشته باشه مخالفتم....گاهی هم به شدت الگو پذیرم...
 و ممکنه از شخصی که من فقط جنبه های خوب و خاصش رو دیدم,یه اسطوره بسازم....
البته این اسطوره سازی های بیخودی رو توی خیلی از هم سن و سالام دیدم....و مایه ی درگیری های ذهنی بسیاری هم شده!

*امروز روز دومی بود که مدت زیادی توی دانشگاه بودم و خونه نیومدم(جز 1 ساعت:d)
سخته ولی باید عادت کنم...هنوز خیلی چیزها برام غریبه و امیدوارم که این مشکل به زودی برطرف بشه!!!

*دل کندن از فضاهای مجازی کاری به شدت سخت ولی سازنده است...امیدوارم بتونم استفاده ی کمتری بکنم!!!

*قضیه ی مهاجرت یه گوشه ای از ذهنم بدجور اذیتم میکنه...اون اسطوره سازی و اینا هم بر این قضیه بی تاثیر نیستن...!

*یادمون باشه همونطور که بیزاریم از این دیگران برامون نسخه بپیچن,ما هم برای دیگران نسخه نپیچیم ...!


نظرات() 

پنجشنبه 22 مهر 1395

اوقات عجیب ...!!!

نویسنده:   

شما هم مثه من روزایی با اوقات عجیب میگذرونین؟

اوقات عجیبی که میتونن آدم رو دیوونه کنن....یه لحظه رو به آینده فکر میکنی و این که چی پیش میاد و چیکار بکنی و اینا....
بعدش دیوونه میشی....دلت میخواد دستات رو بزاری رو گوشات جیغ بزنی....انگار که بی پناه ترین آدم دنیایی....

اینجور موقع هاست که با تمام وجودم شک میکنم...فکر میکنم ثبات شخصیتی ندارم...
فکر کنم راه حلش یه مقدار اعتماد کردن به خودم باشه!!!

نظرات() 

یکشنبه 18 مهر 1395

خستگی؟!

نویسنده:   

یه وقتایی هست که خسته ام ولی اونقدری که به خسته بودن فکر میکنم,شاید نه...

نظرات() 

جمعه 16 مهر 1395

من مرض دارم...

نویسنده:   

این که آدم اعتراف کنه که مرض داره , وحشتناکه....
علاقه ی بی دلیلم به خوندن چرندیات عاشقانه,همون مرض من محسوب میشه...


نظرات() 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :