تبلیغات
my routines

my routines

دوشنبه 24 اسفند 1394

آغاز...

نویسنده:   

سلام....

بعد از کلی درگیری با خودم به زدن یه وبلاگ راضی شدم...
منی که تا دو ماه پیش راحت میتونستم توی سایتی که بهش وابستگی خاصی داشتم,بنویسم; برام بسته شدن اون سایت خیلی سخت بود و امروز حس کردم که باید بنویسم ....

باید بگم که این اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هست ...


و اما یه معرفی کوتاه:

اسمم غزل هست...دانشجو و در تقلا برای بهبود شرایط....
احتیاج داشتم که جایی بنویسم و بدونم که شاید خونده بشم از جانب افرادی کاملا غریبه...


نظرات() 

جمعه 4 فروردین 1396

نرم نرمک می رسد اینک بهار

نویسنده:   

سلااااام
سال نو مبارک....
95 هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش بار وبندلیش رو بست و 96 نشست جاش...
الآن که داشتم براتون مینوشتم،یادم افتاد که پارسال اومدم عید رو تبریک گفتم و یادم افتاد که واااای بر من که یکساله شدن وبلاگمو جشن نگرفتم....
به هر حال خوشحالم که یک سال توی این چارچوب با شما بودم و از جزئیات زندگیم نوشتم....
امسال تصمیم دارم روتین هامو قشنگ تر کنم،حواسم باشه که فقط مواقع دل گرفتگی به اینجا سرنزنم...
در واقع اونقدرها که به نظر می رسه روتین های زشتی ندارم....اشکال توی زشت گلچین کردن بوده...

96 بعد از 2 سال برای من عید آورد...2 سال کنکوری بودم و بوی عید اصلا به مشامم نمی رسید ولی امسال، زمان سال تحویل جمع شدیم ، عکس گرفتیم و به عزیزامون گفتیم که دوسشون دارم....

عیدتون پر از خوشحالی و قشنگی....

پ.ن: مرگ افشین یداللهی من رو به شدت متاثر کرد...روحش شاد...

نظرات() 

سه شنبه 17 اسفند 1395

اواخر اسفند

نویسنده:   

سلام...

کمتر از یک ماهه که ننوشتم...

الآن با یه حال خسته اومدم یادداشت بزارم...
شاید خسته از این که زندگیم جهت نمیگیره....
شاید خسته از این که نمیدونم باید با دیگران چطور برخورد کنم....گیجم کردن...
ترسیده از قضاوت شدن های پی در پی ....اون هم از طرف افرادی که نقششون صفره تو زندگیم...
خسته از این که هنوز رشته تحصیلیم جهت نداره...کارام جهت نداره...

باری به هر جهت شدم....
انگار که باد از هر سمتی اومده منو با خودش برده...

از تلگرام خسته ام....به جونم بند شده و داره خفم میکنه....

این روزا به شدت غیبت مردم رو کردم....نظرتون نسبت بهم بد نشه....خودشون باعث میشن آدم غیبتشونو بکنه...
ولی به هر جهت عذاب وجدان دارم....

فکر کنم داداش جان به جرگه ی متاهلین پیوست....
فکر کنم زیادی شورش رو درآوردم...زیادی به خوشحالیم اهمیت دادم...به آرامش و وجدانم اهمیت ندادم...

شما وقتی دچار خود درگیری میشین،چی کار میکنین؟!!!



نظرات() 

شنبه 23 بهمن 1395

اواخر بهمن

نویسنده:   

سلااااام

خیلی وقته که این جا رو آپدیت نکردم....
الآن هم قصدشو نداشتم...اما خجالت کشیدم از این که نیام....
در حال حاضر با یک ماگ شیرقهوه جلوی میزم که پر دفتر و کتابه نشستم و میخوام که براتون یا شاید برای خودم بنویسم...
شاید از 8 آذر که مطلب آخر رو نوشتم خیلی خیلی فاصله دارم....
ترم اول تموم شد و خدا رو شکر که حداقل معدل الف شدم...
ترم دوم 2 هفته ای هست که شروع شده....حس میکنم هم احمق تر شدم و هم عاقل تر....
این که این 2 3 روز تعطیلیم درس خوندم فوق العاده اس...حس های خوبی که در من مرده بودند زنده شدند...شاید از این نظر میگم احمق تر که از شادی ها نمیگذرم هرچند که ممکنه قهقهه های من توی برف های کنار دانشکده اصن جذاب نباشه....
از چهارشنبه شب که مثلا رفته بودم یه دورهمهی سردردم تا همین الآن....سینوزیت لعنتی ول نمیکنه....
امروز داشتم فکر میکردم اگر به جای این که این سردرد ها از سینوزیت باشه از تومور باشه چه کار میکنم؟
فکر کردم اونقدر درس میخونم که انگار قراره اون دنیا ازم امتحان بگیرن و بی حد و حصر مهربونی میکنم...
امروز همونطور که غرغر کنان داشتم میخوابیدم(سردرد شدید) فکر کردم که قدر لحظه هام رو بدونم...پارسال واقعا بوی مرگ میداد...
امسال راضیم از زندگی حس میکنم جریانشو...انگار که چشمامو بسته باشم پاهام رو گذاشته باشم توی رودخونه  ای که آب سردش به سرعت حرکت می کنه...
فکر میکنم یکی از دل بستگی های بزرگم دانشگاه هست....
خدایا شکر.....
من خیلی ضربه دیدم سر کنکورم...فرض کنید که شما 12 13 سال هیچ هنری جز درس خوندن نداشته باشید ولی در نهایت اون چیزی که میخواستین نشه...
هرچند که الآن گاهی فکر میکنم که انگار بد هم نشد....من واقعا راضیم...خداجون بازم شکر....
 من خیلی دلم میخواد که یه وبلاگ یا چنل بزرگ داشته باشم که کلی طرفدار داشته باشه...هر دوتاشو دارم ولی طرفدار آنچنانی نداره...
البته که من تلاشی هم برای وبلاگم نکردم و فقط روزمرگیها رو تایپ کردم....
اما به هر جهت امیدوارم که این وبلاگ هم راه خودشو پیدا کنه...

نظرات() 

سه شنبه 21 دی 1395

وانگه که جهل بیداد می کند...

نویسنده:   

ادامه دارد....

نظرات() 

دوشنبه 8 آذر 1395

ذهن پُرَم میطلبید كه بنویسم این موقع...

نویسنده:   

میشه هرچیزی رو یه جور دیگه ای برداشت كرد... 
شاید یه جوری كه ذهن ما میطلبه و شاید هم یه جوری كه منطق رد كنه و دل بطلبه... 
قبول دارین كه هرآدمی نمیتونه همیشه منطقی باشه؟! یه زمانایی توی زندگی هركسی هست كه سلول سلول بدنش میخوان بی منطق باشن...  

*شرایط سخت باشه ولی ما پا پس نكشیم... اینه كه ما رو آبدیده میكنه... حالا این وسط كلی آدم هم هستن كه شرایط آسون رو با كم كاری هاشون به شرایط فوق دشوار تبدیل میكنن...نمونشونم خودم!!!

 * یه اعتقادی كه من دارم اینه كه اینستاگرام یه آلبوم هست كه من اجازه میدم به همه یا به اونایی كه دلم میخواد،آلبومم رو تماشا كنن... حتی اگر من عكسی از دیگران در آلبومم بزارم برای این بوده كه خودم دلم خواسته...نه برای خوشامد دیگران ... البته اعتراف میكنم كه همیشه فقط خودم رو در نظر نمیگیرم...  

*سعی كنم اینقدر خوب زندگی كنم كه هیچ وقت افسوسی در كار نباشه...

 *من یه خصوصیت خیلی بد دارم... موارد چه بسا خصوصی زیادی هست كه من با دیگران درمیون میزارم بدون اینكه این حركت متقابل باشه... این اصن یعنی خودِ خودِ بد بودن...!!! 

 *باید بپذیرم كه نمیتونم مامانم رو مطابق معیار های خودم تغییر بدم...فقط میتونم با رفتارهای مامانم كنار بیام...یه جوری رد كنم رفتارهاشو... حداقل یه گوش در و یه گوش دروازه...!!!!

نظرات() 

شنبه 29 آبان 1395

خطاب به خودم

نویسنده:   

فقط حواست باشه شعار ندی!!!

نظرات() 

شنبه 22 آبان 1395

دوستت دارم وبلاگ جان!!!

نویسنده:   

گفته بودم چقدر اینجا رو دوست دارم؟
گاهی وقتا میام تمام پست هایی رو که گذاشتم از اول تا آخر میخونم و غرق لذت میشم...
امتحانات میانترم نزدیکه....از رگ کردن نزدیکتر....درس های تلنبار شده هم به اندازه ی 16 واحد ناقابل....!
حالم بده که یه دانشجوی پرتکاپو نیستم...حالم بده که به معمولی بودن راضی شدم...
امروز با دوست جان که دانشجوی دندون هست,رفتم علوم پزشکی...موقع برگشت به خونه بین سرمای پاییزی و آهنگ پلی شده تو گوشم....تو سرم غلت میخورد:هزار باده ی ناخورده...
کاش یه روزی یه جایی تموم بشه این درد....
خدایا یه روزی خوشحالم کن...یه روزی مثه قدیما محکم دستمو بگیر....
قول دادم که نمازمو بخونم بازم... این همه سال خوندم...الآن یه چیزی کمه تو زندگیم...خودم خوب میدونم...
 
پ.ن: جان ببر , آنجا که دلم برده ای...."مولانا"

نظرات() 

یکشنبه 25 مهر 1395

ترمکی!!!

نویسنده:   

سلااااام بر خواننده های خیالی وبلاگم!!!

یه وقتایی هست که هزارتا چیز توی ذهنم وول میخوره ولی نمیدونم از کجا شروع کنم ثبت کردن....

*نوشته بودم که اوایل دانشگاه ذوقم رو در نطفه خفه کردن, حالا امروز میخوام بگم ممنونم از دانشجوهای پرذوق و خلاق دانشکدمون...من امروز دوباره انگیزه گرفتم...و حتی به این فکر کردم که شاید بعدها , رشته الانمو خیلی بیشتر از رشته ی آرزوهای قدیمیم دوست داشته باشم...
جو صمیمی بچه های انجمن علمی هم منو به شدت جذب کرد!

*من یه نکته به شدت منفی دارم...گاهی به شدت مخالفم با یه چیزی و تا حدودی شاید دلیل خاصی هم نداشته باشه مخالفتم....گاهی هم به شدت الگو پذیرم...
 و ممکنه از شخصی که من فقط جنبه های خوب و خاصش رو دیدم,یه اسطوره بسازم....
البته این اسطوره سازی های بیخودی رو توی خیلی از هم سن و سالام دیدم....و مایه ی درگیری های ذهنی بسیاری هم شده!

*امروز روز دومی بود که مدت زیادی توی دانشگاه بودم و خونه نیومدم(جز 1 ساعت:d)
سخته ولی باید عادت کنم...هنوز خیلی چیزها برام غریبه و امیدوارم که این مشکل به زودی برطرف بشه!!!

*دل کندن از فضاهای مجازی کاری به شدت سخت ولی سازنده است...امیدوارم بتونم استفاده ی کمتری بکنم!!!

*قضیه ی مهاجرت یه گوشه ای از ذهنم بدجور اذیتم میکنه...اون اسطوره سازی و اینا هم بر این قضیه بی تاثیر نیستن...!

*یادمون باشه همونطور که بیزاریم از این دیگران برامون نسخه بپیچن,ما هم برای دیگران نسخه نپیچیم ...!


نظرات() 

پنجشنبه 22 مهر 1395

اوقات عجیب ...!!!

نویسنده:   

شما هم مثه من روزایی با اوقات عجیب میگذرونین؟

اوقات عجیبی که میتونن آدم رو دیوونه کنن....یه لحظه رو به آینده فکر میکنی و این که چی پیش میاد و چیکار بکنی و اینا....
بعدش دیوونه میشی....دلت میخواد دستات رو بزاری رو گوشات جیغ بزنی....انگار که بی پناه ترین آدم دنیایی....

اینجور موقع هاست که با تمام وجودم شک میکنم...فکر میکنم ثبات شخصیتی ندارم...
فکر کنم راه حلش یه مقدار اعتماد کردن به خودم باشه!!!

نظرات() 

یکشنبه 18 مهر 1395

خستگی؟!

نویسنده:   

یه وقتایی هست که خسته ام ولی اونقدری که به خسته بودن فکر میکنم,شاید نه...

نظرات() 

جمعه 16 مهر 1395

من مرض دارم...

نویسنده:   

این که آدم اعتراف کنه که مرض داره , وحشتناکه....
علاقه ی بی دلیلم به خوندن چرندیات عاشقانه,همون مرض من محسوب میشه...


نظرات() 

سه شنبه 6 مهر 1395

فصل تازه...

نویسنده:   

سلام....
من با کلی اتفاق افتاده برگشتم که اینجا رو آپدیت کنم...
بعد از پست قبل,داداش جان رسید ایران و کلی مهمون بازی شروع شد...یکشنبه صبح برادر جانمان رسید و ما ظهر همگی خونه ی مادربزرگه بودیم ... دوشنبه هم که همگی دوباره دور هم جمع بودیم ولی این دفعه خونه ما....همین طور خوش و خرم و خنده کنان نشسته بودیم که یه حسی بهم گفت حالا تلگرامتو یه چک بکن... چک تلگرام همانا و دیدن جمله ی "نتایج نهایی کنکور 95 اعلام شد" همانا...خلاصه که این بار چهارتایی پریدیم تو اتاق و وارد کردیم اطلاعات رو...
شاید دلیل اصلی ای که اینا رو دارم اینجا میگم اینه که تا عمر دارم یادم نره چقدر خوشحال شدم  و خدا رو شکر کردم ...چشام برق میزد و جیغ میزدم...نفهمیدم چطور پریدم از روی تخت و خودم رو انداختم توی هال تا به بقیه بگم....
مامان گریه میکرد...برادر جان میخندید صدام میزد خوش شانس و بابا هم خوشحال بود حسابی...
فرداش هم شیرینی قبولی رو دادیم....
بماند که بعد از قبولی من چقدر بحث کردن و هی گفتن چرا فلان چیز نشد و اشتباه تو کجا بود و اینا....این جور مواقع فقط یه چیز میاد تو ذهنم:"مرگ بر همه"
ذوقمو در نطفه خفه کردن...
کلاسا از دیروز شروع شده...امروز جشن ورودی های جدید بود...شنبه هم کارت دانشجویی میاد...هنوز هم اون حس های پست قبل تکرار میشه ولی به مراتب کمتر...
شنبه برادر جان برمیگرده و کلاس رانندگیم شاید شروع بشه...
سیستم بدنیم به شدت بهم ریخته...مدام سردردم...
امروز یه کوه نشریه درو کردم از نمایشگاه دانشگاه که بخونم...
باید حسابی از امکانات دانشگاه استفاده کنم و یادم نره که من رسالت های  گنده ای  دارم و باید اونا رو  به انجام برسونم...
 پ.ن: یه جوری سلام کردم توی این پست که انگار حداقل 10 نفر منتظر بودن من پست بزارم :)))
پ.ن: آرزو شده برام که یه بار یکی نظر بده واقعا و لینک تبلیغ نفرسته ....
پ.ن : شاید از معروف شدن در دنیای حقیقی خوشم نیاد ولی خوشم میاد که وبلاگم به شدت خونده بشه...


نظرات() 

جمعه 26 شهریور 1395

از چی بگم؟!

نویسنده:   

خیلی وقته ننوشتم...
بعد از نتایج , درگیر انتخاب رشته شدم....
من پذیرفتم...با این که هنوز هم گاهی پیش خودم بدون این که کسی بفهمه دلم خون میشه....
زیست انتخاب کردم....وقتی زیست انتخاب کردم با مامان اینا صحبت کردم که راه مهاجرت رو برام باز بزارن....
حالا هرچند که بابا و عقاید قرن بوقش هرجای دنیا هم که باشم ولم نمی کنن...
شاید باید بزارم دانشگاه شروع بشه....اونوقت راهم شفاف تر میشه.....
کلافه ام از این بی کاری...
رانندگی هم که با قبولی آیین نامه مقدماتی فعلا متوقف شده تا از مهر ادامه پیدا کنه...
روزی که آیین نامه مقدماتی قبول شدم, از اونجایی که اصن فکرشم نمیکردم پاس کنم,
اونقدر خوشحال بودم که راه آموزشگاه تا خونه لبخند از روی لبام نمیرفت...
نزدیک خونه که شدم نوت گوشی جان رو باز کردم و نوشتم:
"باد میاد...
منم آیین نامه قبول شدم...
یه 206 سفید تو پارکینگ لبخند میزنه"
بگذریم....از تیکه های بی رحمانه و شوخی های از حد گذشته ی دایی که امونمو بریده بگذریم....
از بی قراری های من و شبایی که بی خواب میشم بگذریم....
یکشنبه صبح بوی سعید میپیچه توی خونه....من بی حد و حصر خوشحالم....
وقتی رفتم براش بلیط گرفتم توی نونتم نوشتم:
"عطش دیدنش مرا دیوانه خواهد کرد....
انتظار و انتظار و انتظار..."
دیشب بی خواب شده بودم ,storyگذاشتم:
"باورم نمیشه که فقط دو روز دیگه مونده تا بعد دو سال و نیم,دوباره عطر تنت تو خونه بپیچه...
این شهریور کش دار,باعشق تموم میشه...."
پ.ن 1 : تنهایی ها و از همه بدتر بیکاری ها باعث میشن که اونقدر فضای مجازی رو refreshکنم که بیزار بشم...
زودتر شروع بشن دانشگاه ها لطفا!!!
پ.ن2:درگیری های احساسی-تلقینی این روزا به اوج رسیدن...!
پ.ن3:یه دیالوگ خوب که امروز خوندم:
"نه با کسی بحث کن,
نه از کسی انتقاد کن.
هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
آدم ها عقیده ات را که می پرسند,نظرت را نمی خواهند.
می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی.
بحث کردن با آدم ها بی فایده ست."
چراغها را من خاموش میکنم-زویا پیرزاد

نظرات() 

سه شنبه 9 شهریور 1395

مرگ نزدیك است...

نویسنده:   

نمیدونم اصن حالی كه الان دارم رو میتونم توصیف كنم یا نه...  
یه دختر بیست و دو ساله ی مهربون امروز با اهدای اعضای بدنش پر كشید اون دنیا... 
خدایا به خانوادش صبر بده...مادرش،پدرش، همسرش... گویا هفته ی دیگه سالگرد ازدواجش بوده... 
اگه كسی این پست رو خوند،فاتحه یادش نره...
 پ.ن: من از مرگ میترسم به شدت... چه برای خودم و چه برای اطرافیانم...
 هنوز اعتقاداتم درست درمون نیست و چند وقت پیش هم به نشانه ی قهر نمازمو ترك كردم...
تازه جالبیش اینجاست كه قدم رو به جلویی هم برای بهتر شدن اوضاع برنداشتم...
 فكر كنم این موضوع یه تلنگر باشه...

نظرات() 

شنبه 23 مرداد 1395

روابط

نویسنده:   

هر رابطه ای یه چارچوبی داره، یه احترامی داره، یه حرمتی كه وقتی از بین میره،اونی ضرر میكنه كه به خاطر كشدار نشدن اون قضیه, فراموش میكنه...
قلب آدم ها بد زخم میخوره... ما مجبور به ادامه ی روابط نیستیم وقتی میدونیم حُرمتی وجود نداره... 
اونقدر قضاوت اشتباه كردم و بعد خودم رو سرزنش كردم كه اصلاً قضاوت به من نیومده ، نمیدونم به جا یا نا به جا در مقابل چیزی كه ازش مطمئن نیستم گارد میگیرم...
 این درسته كه حالا چون مردم یه موفقیتی كسب كردن به هر چیزی كه میشه دست بندازیم كه بگیم پارتی بازی بوده و غیره؟!
 جدا از چیزایی كه آزارم میده و مسلماً فرداها فراموشش خواهم كرد، فقط دلم میخواد حالا كه میتونم آدمای اطرافمو خودم انتخاب كنم!

نظرات() 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :